ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 |
رفته بودم بیمارستان باختران به مجروحین سر بزنم. بینشان پسرک نوجوانی بود که هنوز صورتش مو نداشت. دستش قطع شده بود و آن را بسته بودند. جلو رفتم. دستی به سرش کشیدم و با حالت دلسوزانهای گفتم: «خوب میشی... ناراحت نباش.» خیلی ناراحت شد. گفت: «شما چی فکر کردید؟ من برای شهادت آمده بودم.» از خودم خجالت کشیدم. رفتم تا به بقیه سرکشی کنم. وقتی برمیگشتم پسرک را دیدم. جلو رفتم و دستی به سرش کشیدم. شهید شده بود.
پسرک صدای بز را از خود بز هم بهتر درمیآورد. هر وقت دلتنگ بزهایش میشد، میرفت توی یک سنگر و معمع میکرد.
یک شب، هفت نفر عراقی که آمده بودند شناسایی، با شنیدن صدا طمع کرده بودند کباب بخورند. هر هفت نفر را اسیر کرده بود و آورده بود عقب. توی راه هم کلی برایشان صدای بز درآورده بود. میگفت چوپانی همین چیزهایش خوب است.